خیلی ساده عیدتون مبارک

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 12:36  توسط مرتضی  | 
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

* تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت*


——————————

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

*من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
——————————

و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی
بعد از سالها به این دو تا شاعر داده


* دخترک خندید و پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
 

مسعود قلیمرادی:

 

او به تو خندید و تو نمیدانستی

این که او می داند

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

از پی ات تند دویدم

سیب را دست دخترکم من دیدم

غضبآلود من نگاهت کردم

بر دلت بغض دوید

بغض چشمت را دید

دل دستش لرزید

سیب دندان زده از دست دل افتاد به خاک

و در آن دم فهمیدم

آنچه تو دزدیدی سیب نبود

دل دردانه ی من بود که افتاد به خاک

ناگهان رفت و هنوز

سالهاست که در چشم من آرام آرام

هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان

می دهد آزارم

چهره ی زرد و حزین دختر من هر دم

می دهد دشنامم

کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که خدای عالم

زچه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟

 

 

........................................................................

 اینم ادامه شعر از زبان باغ
شاعرش هم محمدحسین اسدی هست


" باغ "

و من آن باغ پر از حسرت و آه

که پر از تکرارم

شاخه هایم پر سیب

و کمی غمگینم

از چه رو این همه اصرار و گناه !

تو ببین پر سیبم

دانه ای چند کجا ...

که تواند بدهد آزارم ! ؟



گفتمش رخصت چیدن بد نیست

او بگفت سخت نگیر ... چشمی نیست !

گفتمش در پی او تند ندو

او بگفت فرصت نیست

گفتمش دخترکم ، سیب خودت را به دهان محکم گیر

او بگفت دست و دلم با هم نیست

گفتمش سیب بگو ، غرق به خاکی تو چرا

او بگفت زخم تنم را که دگر مرهم نیست

گفتمش اشک دگر لرزش تو بهر چه بود

او بگفت بغض شکسته که دگر با من نیست



لحظه ای چند سکوت

خش خش برگ درختان تو بگو ، حاجت بود ؟

تو که با هر قدمش نالیدی ! ! !

کوچه از دور به ما لبخند زد

کوچه ها عادت دیرینه ی رفتن دارند



و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

قصه ی سیب کمی طولانی است

آدم و حوا بود

و از آن روز جدایی رخ داد
نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 20:56  توسط مرتضی  | 
نمي دانم چه مي خواهم خدا يا 
به دنبال چه مي گردم شب و روز 
چه مي جويد نگاه خسته من 
چرا افسرده است اين قلب پر سوز 
ز جمع آشنايان ميگريزم 
به كنجي مي خزم آرام و خاموش 
نگاهم غوطه ور در تيرگيها 
به بيمار دل خود مي دهم گوش 
گريزانم از اين مردم كه با من 
به ظاهر همدم ويكرنگ هستند 
ولي در باطن از فرط حقارت 
بدامانم دو صد پيرايه بستند 
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند 
برويم چون گلي خوشبو شكفتند 
ولي آن دم كه در خلوت نشستند 
مرا ديوانه اي بد نام گفتند 
دل من اي دل ديوانه من 
كه مي سوزي از اين بيگانگي ها 
مكن ديگر ز دست غير فرياد 
خدا را بس كن اين ديوانگي ها
نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 20:31  توسط مرتضی  | 
دوستی با هرکه کردم خسم مادر زاد شد 

     آشیان هرجا گزیدم لانه صیاد شد


نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 20:20  توسط مرتضی  | 
نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 12:26  توسط مرتضی  | 
"


نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 11:34  توسط مرتضی  | 
درخت رابطه به ما اخرش میوه داد 
اسم این میوه تلخ اینه رفتن بی وداع 
میفهممت عزیزم برات هضمش سخته 
ولی در عوض خیالت از عشق تخته 
یادت میاد اون روزی که زل زدی تو چشمم 
بهم گفتی بیا این چهره منزوی رو بشکن 
گفتی بپا تو افسردیگیات فرو نری 
ببین تو از هر دورویی دوروتری 
دیگه بسه این همه اشک بسه این همه ماتم 
من بازیچه ای بودم تو دست این همه ادم 
تو هم یکی از اونا که فکر نفع خودی 
تو هم ادما رو میخوای واسه رفع کتی 
من میدیدم ک با نگاهت تیک زدی 
با یکی دیگه ، خب تو باشی میگذری؟ 
اینارو دیدم از تو ولی بازم لبامو دوختم 
و توی اتیش سکوت شبام سوختم 
من رفتم از کنارت چون که واسم یه ذره 
اعتماد نموند نخواستم بازم بگذره 
و من به بودن در کنارت وابسته تر بشم 
بذار فقط چشمای من با عکست تر بشن 

تو به من احساسی نداشتی 
رفتی و تنهام گذاشتی 
از همون روزای اول تو منو دوسم نداشتی 
دنبال بهونه بودی که بری پیشم نمونی 
واسیه ترک کردن من دنبال راه چاره بودی 

نه نشد ببینم حرفای تو یک طرفس خب 
فکر میکنی من از خدام بود که بگذرم از تو؟ 
نـــه افکار تو اشتباهه بی جاست 
بدون که من میخواستمت عشق واحد اینجاست 
توی قلبم دلی که تو رو کمبود داشت 
دلی که لحظه هاش بی تو پر غم بود کاش 
بدونی دیگه توی دستای تو دستم گرم نیست 
میدونی چرا چون که دیگه خستم کردی 
تعریف تو از عشق شاید همون برده باشه 
اره یکی مثل همون جوون مرد عاشق 
بگو کدوم مرد عزیزم من ختم عالمم 
مگه حتما باید گردنتو کبود کرده باشه 
شاید من مونس قلب تنهات نیستم 
شایت به قول شما من هات نیستم 
شایدم یه کوه کن میخوای و فرهاد نیستم 
ولی بدون دیگه من تو فاز حرفات نیستم 
من رفتم اون دفعه گفتم من پات نیستم 
اشتباه شد شرمنده دیگه من بات نیستم 
امروزو علامت میذارم در دفتر 
با این که هنوز دوست دارم ولی من رفتم 

تو به من احساسی نداشتی 
رفتی و تنهام گذاشتی 
از همون روزای اول تو منو دوسم نداشتی 
دنبال بهونه بودی که بری پیشم نمونی 
واسیه ترک کردن من دنبال راه چاره بودی 
  


نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 13:11  توسط مرتضی  | 
قرارمان فصل انگور...

 شراب که شدم بیا ....توجام بیار

من جان

جام را پراز جان کن....

هراسی نیست!

فقط توخوش باش همین مرا کافیست

نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 14:54  توسط مرتضی  | 
یه وقتایی باید رفت…!
اونم با پای خودت…!
باید جاتُ تو زندگی بعضی ها خالی کنی…!
درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن چی میشه…!
ولی بدون…
یه روزی…
یه جایی…
بد جوری یادت می افتن که دیگه خیلی دیر شده خیلی

نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 14:31  توسط مرتضی  | 
ای کاش ادما هیچوقت اشتباه نمی کردن 

     یا حداقل کمتر اشتباه میکردن

یا دسته کم معذرت خواهی رو بلد بودن

یا اصلا بابا قبول داشتن اشتباه کردن 

دیگه ته تهش  دیگران رو مقصر نمی کردن 

نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 14:2  توسط مرتضی  | 

اين دنياي كثيف لعنتي عشق هم دارد !!!!

 نمي بيني نام مجنون را بر بيدي نهاده اند

 كه بر سر هر خيابان با باد هر هوسي مي لرزد.

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 12:26  توسط مرتضی  | 
زندگی زنگ تفریح کوتاهیست

     زنگ بعد حساب داریم

                   حواصمان باشد

نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 9:34  توسط مرتضی  | 
دلم را اشتباهی بردی....

فراموش کن

حتی برای دادنش هم برنگرد از ان هم گذشته ام...

خداحافظ خدا.................

نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 17:46  توسط مرتضی  | 
خدارو شکر بازم دل مردم شاد شد 

         صعود تیم ملی ایران رو به جام جهانی برزیل تبریک میگم 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 8:25  توسط مرتضی  | 
مترسک سرتاسر ســـــال از مزرعـ ـه مواظبت کرد
در آغاز فصلِ ســ ـ ـرد تنش هیزم آتـــــــش کشآورز شد.

پــــ ـاداش وفـا داری جز این نیست .


نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 9:59  توسط مرتضی  | 
دیگه مجبور نیستی هرجا که میری ازم اجازه رفتن بگیری 

میشه با هرکی که میخوای بجوشی 

                اصلا هرچی دلت میخواد بپوشی

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 9:45  توسط مرتضی  | 

نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 12:31  توسط مرتضی  | 
روحانی آری یا نه 

          نظر شما چیه؟

نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 11:0  توسط مرتضی  | 
هامیان دکتر حسن روحانی 

          زنده باد

دولت تدبیر امید 

به امید ایرانی آباد

نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 10:45  توسط مرتضی  | 
اینجا زمین است مردمانش رسم عجیبی دارند اینجا وقتی گم می شوی به جای اینکه دنبالت بگردند

     فراموشت می کنند

نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 11:6  توسط مرتضی  | 
"خوبی رفیق"

گاهی همین یک کلمه ساده وتکراری غوغا میکند

نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 11:1  توسط مرتضی  | 
باید کسی را پیدا کنم که دوستم داشته باشد ، آنقدر که یکی از این شب های لعنتی آغوشش را برای من و یک دنیا خستگیم بگشاید ؛ هیچ نگوید و هیچ نپرسد فقط مرا در آغوش بگیرد بعد همانجا بمیرم تا نبینم روزهای آینده را … روزی که دروغ میگوید ، روزی که دیگر دوستم ندارد ، روزهایی که دیگر مرا در آغوش نمی گیرد و روزی که عاشق دیگری می شود !

نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 9:47  توسط مرتضی  | 
ببین غمگین

ببین دلتنگ دیدارم

ببین خوابم نمی آید و بیدارم

نگفتم تا کنون اما کنون بشنو...

تو را بیش از همه کس دوست میدارم...

مهندس...

نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:50  توسط مرتضی  | 
سلام علیرضا ممنون که لطف داری از همه کسایی که سر زدن ممنون ببخشید که دیر به دیر سر میزنم


نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 12:59  توسط مرتضی  | 


بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه ‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی!

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم!


هما میر افشار




نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 20:11  توسط مرتضی  | 

بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

  در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

  یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

  آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

  یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

  با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

  اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم

  رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

  

نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 19:43  توسط مرتضی  | 

اي دهقــــان ِ فــــــداکــــــــــار . . .
.
.

.
.
.
.
تــو در روزگــــــــــاري بزرگ شــدي ،كه مــردي برهنه شد !
تــا زنــان و كــودكان زنــده بــمانــنــد . . .
امـّــا مــــن در روزگـــــــار تلــخــي نــفــس ميــكــشــم ،
كــه زنــي بــرهــنه ميشود !
تا كــودكش از گــرسنــگــي نمــيــرد . . . !!

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 20:47  توسط مرتضی  | 
از بهار پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت تازه شکفته‌ام نمی‌دانم. 

از تابستان پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت فعلا در گرمای وجودش غرقم نمی‌دانم. 

از پاییز پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت در هزار رنگ آن رنگ باخته‌ام نمی‌دانم. 

از زمستان پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت سرد است و بی‌رنگ. 

از مادر پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت یعنی هر که در این خانه است. 

از پدر پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت یعنی تو. 

از خواهر پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت هنوز به آن نرسیدم.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 9:35  توسط مرتضی  | 

ای مــتــرســکـــــ ! آنقدر دست‌هایت را باز نکن ، کسی‌ تو را در آغوش
نمی‌‌گیرد ، ایــســتــادگــی هــمــیــشــه تــنــهــایــی‌ مــیــاورد

نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 21:10  توسط مرتضی  | 

ای مــتــرســکـــــ ! آنقدر دست‌هایت را باز نکن ، کسی‌ تو را در آغوش
نمی‌‌گیرد ، ایــســتــادگــی هــمــیــشــه تــنــهــایــی‌ مــیــاورد

نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 21:10  توسط مرتضی  |